فاطمه زهرا جونفاطمه زهرا جون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

سرباز کوشولو

عذرخواهی

سلام خانومم سلام خوشگلم ببخشید مامانی که انقد دیر دارم برات مینویسم وقتی تو دلم بودی حالم خیلی بد شد و 2 بار رفتم بیمارستان و ویارای شدید پیدا کردم و اکثرا خونه مامانی بودم و نشد برات بنویسم دوست دارم تا اونجایی که میتونم خاطرات تولدتو بنویسم و خاطرات بزرگ شدنتو
12 آبان 1392

38 هفتگی و نزدیک شدن زایمان

سلام مامانی خوبی عزیزم؟؟؟ این روزا تکونات خیلی کم شده و من فکر میکردم چون ماه آخره و حسابی تپل شدی، جات تنگ شده و نمیتونی زیاد وول بخوری ولی بعد فهمیدم اوضات زیاد خوب نبوده مامانی همه حسابی منتظر اومدنتن خودمم از اوله بارداری همش فکر میکردم تا این موقع شهریور دیگه حتما اومدی تو بغلم ، ولی دریغ!!!! مثل اینکه هیچ خبری نبود!!! برای اومدنت پیاده روی رو شروع کردم اونم یه شب فقط تا خونه عمه جون فرشته، ولی فرداش یعنی شنبه که رفتم پیش ماما،  بعد معاینه بهم گفته بود که 2 سانت رحمم باز شده و منم خوشحال از اینکه با یه شب پیاده روی که 2 سانت باز شد پس حتما میتونم با پیاده روی بیشتر و دوش آب گرم و خوردن شربت زعفرون و گل گاوزبون، اومدنتو نزدی...
30 شهريور 1392

هشت هفتگی؟!

سلام عزیزم کلی نوشتم پرید! اشکالی ندره دوباره مینویسم آخه خیلی وقته برا نداشتن اینترنت نیومدم بنوسم -داول اینکه خداروشکر 23 بهمن بالاخره دفاع کردم و هیچ مشکلیم نداشتم تو راه و تو جلسه و از 18 نمره 17/5 شدم - دوم اینکه ویار شدید و حالت تهوع که اصلا فکرشم نمیکردم اومده سراغم به بوی مرغ و کباب و روغن داغ و یخچال حساسیت پیدا کردم بویاییمم خیلی قوی شده و همش بوهای مختلف رو حس میکنم که بقیه حس نمیکنن!!!! - سوم اینکه آزمایشی مه خانوم دکتر نوشت رو انجام دادم و 2 اسفند رفتم پیش خانوم دکتر وگفت آزمایش خوبه و سونو کرد و گفت شما 7 هفتت بوده یعنی الان هشت هفته ای عزیزم - چهارم اینکه دیروز یه دور ختم قرآنمون تموم شد و یعنی امروز 31 امی...
8 اسفند 1391