38 هفتگی و نزدیک شدن زایمان
سلام مامانی خوبی عزیزم؟؟؟
این روزا تکونات خیلی کم شده و من فکر میکردم چون ماه آخره و حسابی تپل شدی، جات تنگ شده و نمیتونی زیاد وول بخوری ولی بعد فهمیدم اوضات زیاد خوب نبوده مامانی
همه حسابی منتظر اومدنتن
خودمم از اوله بارداری همش فکر میکردم تا این موقع شهریور دیگه حتما اومدی تو بغلم ، ولی دریغ!!!! مثل اینکه هیچ خبری نبود!!!
برای اومدنت پیاده روی رو شروع کردم اونم یه شب فقط تا خونه عمه جون فرشته، ولی فرداش یعنی شنبه که رفتم پیش ماما، بعد معاینه بهم گفته بود که 2 سانت رحمم باز شده و منم خوشحال از اینکه با یه شب پیاده روی که 2 سانت باز شد پس حتما میتونم با پیاده روی بیشتر و دوش آب گرم و خوردن شربت زعفرون و گل گاوزبون، اومدنتو نزدیک تر کنم
یک هفته شبا میرفتیم پیاده روی ، بعدشم دوش آب گرم میگرفتم ولی هیچ خبری نشد
یکشنبه هفته بعد میشد 31 شهریور و من فقط تا اون موقع وقت داشتم برا اینکه طبیعی بدنیا بیارمت
آخه اصلا دلم نمیخواست که نیمه دومی بشی و یکسال از مدرسه عقب بیفتی مامانی
برا همین تصمیم گرفتم 5شنبه برم سونوگرافی و شنبه اونو به دکتر نشون بدم و ازش بخوام 1شنبه سزارین کنه و تورو بدنیا بیاره
از اونجایی که همش منتظر بودم طبیعی بدنیا بیای 4شنبه نرفتم سونو و 5 نشبه هم شماره همه سونوگرافیای آمل رو از 118 گرفتم ولی هیچکدومشون جواب ندادن
شانس آوردم که یبار ماه قبل یه سونوگرافی تو بابل رفته بودم و روی برگش شماره اون سونوگرافیه نوشته بود
بهش زنگ زدم و گفت ساعت 11 اینجا باشین و بعدازظهر تعطیله
با مامانجون و باباجون( مامان بابای مامان) رفتیم سونوگرافی
چون اونجا خیلی نشسته بودم حالم زیاد خوش نبود و رنگم قرمز شده بود و کمرم درد میکرد
آقای دکتر وقتی منو دید گفت حسم میگه همین امروز زایمان میکنه!!!!!!!!!!! اونروز طبق اولین سونو 37هفته+4روز بودم ولی سونو میگفت 41 هفته!!!! میگفت خیلیم درشته!!!!
ما خوشحال از حرف دکتر رفتیم خونه و عصری با بابا و عزیزجون رفتیم بیمارستان امام علی(ع) و سونو رو نشون دادیم
مامای اونجا معاینه کرد و گفت فقط 1 سانت بازه و اون 1 سانت هم اصلا خوب نیست!!!! و سونوگرافی معتبر نیست و سونوی اوله بارداری معتبره و آمپول فشارم نمیزنن!!!!!
دوباره ناراحت رفتیم خونه
با اینکه اصلا سزارین دوست نداشتم ولی تصمیم گرفتم برا اینکه نیمه دومی نشی سزارین شم
چون مامای خصوصی گرفته بودم 1 ماه بود پیش دکترم نمیرفتم و هرچی عزیزجون میگفت یه سر به دکترت بزن میگفت نه نیاز نیست و ماما همون کاری که دکتر میکنه رو انجام میده
با هزار دردسر بابایی رو راضی کردم برم پیش دکتر
آخه بابایی دوست نداشت سزارین شم و میگفت صبر کن برا طبیعی و اشکال نداره نیمه دومی بشه
بالاخره شنبه بدونه اینکه نوبت داشته باشم رفتم پیش دکتر تا راضیش کنم فردا سزارینم کنه!!!!! واقعا پررو بودم چون 1 ماهم بود پیشش نرفته بودم و هیچ آزمایشی هم انجام نداده بودم!!!! دکتر هم دکتر سختگیری بود!
خلاصه رفتم پیش دکتر و قبل اینکه حرفی بزنم، با دیدن سونوی 5شنبه و شنیدن ضربان قلبت، ازم پرسید حرکاتش چطوره؟؟؟ منم گفتم کم شده، روزی چند بار حداکثر!
پرسید هر ساعت تکون داره؟؟؟ گفتم نه!!!!!!
گفت باید فردا بیای برا سزارین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بدونه اینکه من چیزی بگم خودش دستور سزارین داد!!!!! نینی کوچولوی من داشت خفه میشد!!!!! خدا بهم رحم کرد!!!!!!!
حالا بماند که اومدیم خونه و کلی بابایی بدخلقی کرد و فکر کرد من میخوام الکی خودمو سزارینی کنم و به قول خودش نصفه بشم!!!!
کلی گریه کردمو....
حالا نمیدونم این گریه از استرس بود یا ناباوری یا بدخلقیای بابا!!!
البته انصاف نیست اگه نگم بابا به خاطر من بدخلقی میکرد و نگران بود و از سزارین میترسید
آخرشم اشکمو که دید پشیمون شد و از دلم درآورد
خدایا به امیده تو


38 هفتگی و نزدیک شدن زایمان
